تبليغاتX
گذشت عمري نديدم روي ماهت
اللهم عجل لوليك الفرج
 

با سلام خدمت دوستان عزیز.

مدته زیادیه که مطلب جدیدی ننوشتم راستش درسام یه کم سنگین شده و از

طرفی وارد مرحله جدید زندگی شدن کلی وقت آدمو میگیره اینایی که گفتم با یه

سری توجیه دیگه و دلایلی مثل تنبلی و عدم احساس مسئولیت و ...همه دست

به دست هم دادند و من بی لیاقتو بی لیاقت تر از قبل کردند.

راستش الانم چیز خاصی برای گفتن ندارم اما گاهی اوقات یه اس ام اس قشنگ

میتونه دل غبار گرفته و آلوده به گناه ما رو یه کم بلرزونه تا بلکه یه مقدار از این گرد و 

خاکا کنار برند و چشم آدم یه کم باز بشه(که اگه بشه) خلاصه سرتونو درد نیارم و برم

سر اصل مطلب:

نزدیک یک سال هر جمعه شب با شور و اشتیاق نشستیم پای تلویزیون تا سریال

حضرت یوسف(ع) رو تماشا کنیم گاهی چه قدر برای غربت یوسف غصه خوردیم و به

 جهل و نادانی برادراش اندوه اما تو این مدت کدوم دلی بود که برای تنهایی

یوسف زهرا(س) بلرزه و  یه روز جمعه منتظر آقای غریبمون باشه؟؟؟

اما اون اس ام اسی که ذکر خیرش بود:

چه داستان عجیبی ...

هفتاد میلیون نفر هر شام جمعه در انتظار یوسف گمگشته یعقوب مینشینند

غافل از اینکه هزار و صد و هفتاد و چهار سال است یوسف زهرا تنها در انتظار

 سیصد و سیزده نفر است...

خدا نیاره اون روزی رو که به خاطر این سهل انگاریمون شرمنده امام زمانمون بشیم

 بیاید تا دیر نشده یه کاری کنیم (اگه قابل باشیم)

راستش توی یه سایت دیدم که برای تعجیل در فرج آقا (عج)به ارباب بی کفنمون

حضرت ابا عبدالله(َع)متوسل شدند و چهل روز زیارت عاشورا رو به این نیت میخونند

 بد نیست شما هم یه سری بزنید و تو این ختم  دسته جمعی شرکت کنید

نمی خوای برای غریب فاطمه (س)دعا کنی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط من  | 

آقا جون خیلی دلم گرفته

خیلی هوای حرمتو کردم

کاش الان تو صحن انقلاب روبروی

گنبد قشنگت بودم و یه دل سیر گریه می کردم

کاش میشد دلمو به پنجره فولاد گره بزنم

تا سبک شم

آقا جون می دونم که خیلی رئوفی

و میدونی که خیلی درمونده ام

پس از همین راه دور جوابمو بده

آقای مهربونم دستمو بگیر و نذار

زمین بخورم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:38  توسط من  | 

گفتم شبي به مهدي بردي دلم ز دستم

من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم

گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان

من راه وصل خود را بر روي تو نبستم

گفتم دلم ندارد بي تو قرار وآرام

من عقده دلم را امشب دگر گسستم

گفتا حجاب وصلت باشد هواي نفست

گر نفس را شكستي دستت رسد به دستم

گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي

شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم

گفتا هزار نوبت از جرم توگذشتم

اعمال تو بديدم چشمان خود ببستم

اما نباش نو ميد از خانه اميدم

من كي دل محب شرمنده را شكستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط من  | 


               
یابن زهرا بیا ...

که سهراب با تو نیازی به نوشدارو ندارد


که مجنون با وجودت دل از لیلی می کند

که با عطر وجودت انسان نیازی به هوا ندارد

که زمین تشنه با تو نیازی به آب ندارد

که گیاه را با وجودتو نور خورشید به چه کار آید

که دل گرفته آسمان با نگاه به چهره ی زیبایت صاف خواهد شد

که شب با وجودت روشن خواهد شد

که آینه ها با تو تجلی زیباتری به انسان می نمایانند

که غروب های غم انگیز با تو معنایی ندارند

که کودک عقل بشر با وجود معلمی چون تو پا به ورطه ی پختگی می نهد

 یابن حیدر بیا ...

که فردا با وجود تو خواهد آمد

که کوه مشکلات با همراهی تو سبک تر از پر کاهی خواهد بود

که پای هیچ بچه آهویی با وجود تو در بند صیادان نخواهد ماند

که نسیم با بودن تو می وزد

که گل با تو بویی خوش دارد

که صورت رنگ پریده ی حقیقت با تو در حال می شود

که نهال خشکیده ی انسانیت و رافت با بودن تو از نو می شکفد

که همه چیز با تو هست و همه چیز بی تو نیست

آقای من
هزار و اندی سال پیش روی زیبای خود در نقاب کشیدی تا چشم ناپاک

نامحرمان آن را نبیند و خود را از این دیو صفتان عالم مخفی کردی تا اسیر بد ذاتی و

بد سرشتی آن ها  نشوی

اینک عالم و عالمیان ، انسان و فرشته و خاک و باد و آب و آتش و جنگل و بیابان و

دریا و صحرا و همه و همه چشم در راهند اما همچنان جمعه ها می گذرد و چشمان

ما را در حسرت دیدارت باقی می ماند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:55  توسط من  | 

خراسان می‎دهد بوی مدینه                             خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان را سراسر غم گرفته                          در و دیوار آن ماتم گرفته

خراسان! کو امام مهربانت؟                            چه کردی با گرامی میهمانت؟

خراسان راز دل‎ها با رضا داشت                         چه شب‎هایی که ذکر یا رضا داشت

خراسان کربلای دیگر ماست                           مزار زاده‎ی پیغمبر ماست

خراسان! می دهد خاکت گواهی                     ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی

به دل داغ امامت را نهادند                              امامت را به غربت زهر دادند

دریغا! میهمان در خانه کشتند                         چه تنها و چه مظلومانه کشتند

امامِ اِنس و جان را زهر دادند                           به تهدید و به ظلم و قهر دادند

ز نارِ زهرِ دشمن، نور می‎سوخت                        سرا پا همچو نخل طور می‎سوخت

ز جا برخاست با رنگ پریده                             غریبانه، عبا بر سر کشیده

گهی بی‎تاب و گه در تاب می‎شد                        همه چون شمع روشن آب می‎شد

میان حجره ی در بسته می سوخت                  نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت

ز هفده خواهر والا تبارش                               دریغا کس نبودی در کنارش

به خود پیچید و تنها دست و پا زد                     جوادش را، جوادش را صدا زد

دلش دریای خون، چشمش به در بود                 امیدش دیدن روی پسر بود

پدر می‎گشت قلبش پاره پاره                            پسر می‎کرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب می شد                    پسر هم مثل او بی‎تاب می شد

پدر آهسته چشم خویش می‎بست                    پسر می‎دید و جان می داد از دست

پسر از پرده‎ی دل ناله سر داد                           پدر هم جان در آغوش پسر داد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:23  توسط من  | 

 

آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه 

حرم برای تو شه کرم میسازه

 آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه

مثل ضریح شش گوشه بهش می نازه

آخر یه روز ضریحتو بغل میگیرم

حسن حسن میگم توی بقیع میمیرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:10  توسط من  | 

 

 

آقا برای آمدنت کاری نکرده ام

من را ببخش که دردسر بوده ام تو را

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:53  توسط من  | 

یا صاحب الزمان!

 داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست.


شرمنده ايم .


مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .


مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما،ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .
يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد


و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .


به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .


اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم ؟


اي يوسف زهرا !


خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند،


ما و خاندانمان نيز گرفتاريم،


روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .


به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر


اي عزيزِ مصرِ وجود ! سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .


نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر

كن.


يابن الحسن !


برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند كالايي – هر چند اندك – آورده بودند ،سفارش

نامه اي هم از يعقوب داشتند .


اما ...


اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !


ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .


آن كالاي اندك را هم نداريم .


اما... نه ،كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .


دلي شكسته داريم و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .


نااميديم و به اميد آمده ايم .


افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .


سفارش نامه اي هم داريم .


پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .


يا صاحب الزمان !


به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .


تو از يوسف بخشنده تري .


به فريادمان برس ، درمانده ايم .


اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !


يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم (؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 
 

يا بقّيةالله !


خسته ايم و افسرده ،


نالانيم و پژمرده ،.. گريه امانمان را بريده است (؟؟؟؟؟؟؟؟)


غم دوري ، ديوانه مان كرده است(؟؟؟؟؟؟؟؟)


و مي دانيم پيراهن يوسف ، يادگار ابراهيم ، نزد توست .


و اي كاش نسيمي از كوي تو ،بوي آن پيراهن را به مشام جان ما برساند .


و اي كاش پيكي ، پيراهن ترا به ارمغان بياورد تا نور ديدگانمان گردد .


اي كاش پيش از مردن ، يك بار ترا به يك نگاه ببينيم .


درازي دوران غيبت ، فروغ از چشمانمان برده است 

 
كي مي شود شب و روز ترا ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد ؟


شكست و سرافكندگي ، خوار و بي مقدارمان كرده است .


كي مي شود ترا ببينيم كه پرچم پيروزي را برافراشته اي ؟


و ببينيم طعم تلخ شكست و سرافكندگي را به دشمن چشانده اي .


كي مي شود كه ببينيم ياغيان و منكران حق را نابود كرده اي ؟


و ببينيم پشت سركشان را شكسته اي .


كي مي شود كه ببينيم ريشه ستمگران را بركنده اي ؟


و اگر آن روز فرا رسد ...


و ما شاهد آن باشيم ،


شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :


الحمدلله رب العالمين .


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:27  توسط من  | 

اللهم صل علي محمد و آل محمد

صلوات بهترين هديه از طرف خداوند است

صلوات تحفه اي از بهشت است

صلوات عطري است كه  دهان را خوشبو مي كند

صلوات نور پل صراط است

صلوات موجب كمال دعا و استجابت آن مي شود

صلوات انيس انسان در برزخ و قيامت است

صلوات سنگين ترين چيزي است كه در قيامت بر ميزان عرضه مي شود

صلوات زينت نماز است

صلوات شفيع انسان است

صلوات جواز ورود به بهشت است

اللهم صل علي محمد و آل محمد

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:7  توسط من  | 

بسم رب المهدی


خداوند زمينها وآسمانها را آفريد اما چيزي کم بود ،خداوند آدم را آفريد اما چيزي کم

بود ، خداوند حوا را آفريد اما باز چيزي کم بود . انسانهاي نخستين مي آمدند و مي

رفتند اما چيزي کم بود ، تا اين که خدا ابراهيم و اسماعيل را آفريد و به فرمان او کعبه

بنا گشت اما هنوز چيزي کم بود . پيشينيان و پسينيان مي آمدند و ميرفتند اما چيزي

 کم بود . تا اينکه خدا محمد (ص) را آفريد و پس از آن فاطمه و علي را آفريد و خداوند

عشق را آفريد . اما باز چيزي کم بود . خداوند حسن و حسين را آفريد و مظلوميت را

اما چيزي کم بود . سپس خداوند عباس و فداکاري را آفريد . خداوند سجاد را آفريد و

صبوري را . اما باز هم چيزي کم بود . سالها مي گذشت ، ائمه مي آمدند و مي

رفتند اما چيزي کم بود. تا اينکه خداوند در نيمه شعبان حلقه گم شده خلقت را

آفريد، و خداوند مهدي را آفريد ، و بر مردم اتمام حجت کرد اما دريغا که خلايق او را در

 نيافتند تا خداوند تصميم گيرد بار ديگر زمين و زمينيان را از اين نعمت محروم بدارد و

من اين بارمیگويم خداوند همه چيز آفريد اما باز

چيزي کم است ……..!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط من  |