گفتم شبي به مهدي بردي دلم ز دستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل خود را بر روي تو نبستم
گفتم دلم ندارد بي تو قرار وآرام
من عقده دلم را امشب دگر گسستم
گفتا حجاب وصلت باشد هواي نفست
گر نفس را شكستي دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي
شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم
گفتا هزار نوبت از جرم توگذشتم
اعمال تو بديدم چشمان خود ببستم
اما نباش نو ميد از خانه اميدم
من كي دل محب شرمنده را شكستم
که فردا با وجود تو خواهد آمد
که کوه مشکلات با همراهی تو سبک تر از پر کاهی خواهد بود
که پای هیچ بچه آهویی با وجود تو در بند صیادان نخواهد ماند
که نسیم با بودن تو می وزد
که گل با تو بویی خوش دارد
که صورت رنگ پریده ی حقیقت با تو در حال می شود
که نهال خشکیده ی انسانیت و رافت با بودن تو از نو می شکفد
که همه چیز با تو هست و همه چیز بی تو نیست
آقای من هزار و اندی سال پیش روی زیبای خود در نقاب کشیدی تا چشم ناپاک
نامحرمان آن را نبیند و خود را از این دیو صفتان عالم مخفی کردی تا اسیر بد ذاتی و
بد سرشتی آن ها نشوی
اینک عالم و عالمیان ، انسان و فرشته و خاک و باد و آب و آتش و جنگل و بیابان و
دریا و صحرا و همه و همه چشم در راهند اما همچنان جمعه ها می گذرد و چشمان
ما را در حسرت دیدارت باقی می ماند.

خراسان میدهد بوی مدینه خراسان کوه غم دارد به سینه
خراسان را سراسر غم گرفته در و دیوار آن ماتم گرفته
خراسان! کو امام مهربانت؟ چه کردی با گرامی میهمانت؟
خراسان راز دلها با رضا داشت چه شبهایی که ذکر یا رضا داشت
خراسان کربلای دیگر ماست مزار زادهی پیغمبر ماست
خراسان! می دهد خاکت گواهی ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی
به دل داغ امامت را نهادند امامت را به غربت زهر دادند
دریغا! میهمان در خانه کشتند چه تنها و چه مظلومانه کشتند
امامِ اِنس و جان را زهر دادند به تهدید و به ظلم و قهر دادند
ز نارِ زهرِ دشمن، نور میسوخت سرا پا همچو نخل طور میسوخت
ز جا برخاست با رنگ پریده غریبانه، عبا بر سر کشیده
گهی بیتاب و گه در تاب میشد همه چون شمع روشن آب میشد
میان حجره ی در بسته می سوخت نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت
ز هفده خواهر والا تبارش دریغا کس نبودی در کنارش
به خود پیچید و تنها دست و پا زد جوادش را، جوادش را صدا زد
دلش دریای خون، چشمش به در بود امیدش دیدن روی پسر بود
پدر میگشت قلبش پاره پاره پسر میکرد بر حالش نظاره
پدر چون شمع سوزان آب می شد پسر هم مثل او بیتاب می شد
پدر آهسته چشم خویش میبست پسر میدید و جان می داد از دست
پسر از پردهی دل ناله سر داد پدر هم جان در آغوش پسر داد