تبليغاتX
گذشت عمري نديدم روي ماهت
اللهم عجل لوليك الفرج

 

روزه گرفتن، بدون باز داشتن چشم و گوش و زبان از خطا و لغزش، فقط گرسنگى

كشیدن است و بس!

باید پس از گذراندن هوا و هوس در كوره «استقامت‏»، با پتك سنگین «نه‏»، سر

شیطان نفس را كوبید!

آن گاه، دل را صیقل و با آب «توبه‏» شستشو داد؛ تا همچون آینه، نور حق بر آن بتابد و

 صفات عالیه در آن انعكاس یابد ...

رمضان، ماه نزول قرآن، ماه نزول «فرشته‏ها» و «روح‏»بار دیگر از راه رسید . دوباره

سفره ضیافت الهى گسترده شد و پرهیزكاران به مهمانى خدا دعوت شدند! در این

 ماه اگر تمامى اعضاء و جوارح روزه باشد؛

حتى خوابیدن و نفس كشیدن نیز عبادت و تسبیح است .

ماه غلبه برشیطان درون و بیرون و بى اعتنا شدن و بى توجهى به ظواهر فریبنده‏اى

است كه كمترین توجه به آنان، نورانیت درون را خاموش مى‏كند! ...

ماهى است كه در شب‏هاى قدر آن باید، «دفترچه بیمه‏» زندگى را به مُهر «تمدید

اعتبار» امام زمان (عج) ممهور ساخت؛ زیرا در غیر این صورت، دیگر تحت پوشش

ولایت نخواهیم بود!

«رمضان، ماهى است كه ابتدایش رحمت، میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش

جهنم است‏.»

اگر دل، در این ماه، بهارى نشد؛ همیشه سال، پائیزى و سرد است .

سالكان، این ماه را به رفع تكلیف نمى‏گذرانند ... آن جا كه مى‏توان با قطره اشكى در

 نیمه‏هاى شب، انبوه آتشى را خاموش كرد؛

آنجا كه فرشتگان، به نزدیك‏ترین مدار زمین رسیده‏اند؛

آنجا كه شیاطین در «بند» هستند؛

آنجا كه درهاى جهنم بسته است، درهاى رحمت‏باز؛

و ... آنجا كه روزه سپر است از آتش!

چرا غفلت؟!

حال كه «ایاما معدودات‏»، بهترین فرصت‏براى تزكیه نفس و «لعلكم تتقون‏»شدن

است،چرا كسالت و تنبلى؟!

باید از لحظه لحظه این ماه استفاده كرد و از روزها و شب‏هایش بهره‏ها گرفت؛ تا

موفق به دریافت «كارنامه قبولى‏» شد!

و باید قدر شب‏هاى «قدر» را دانست؛ بخشنده مهربان منتظر است تا «یا رب‏»

بخشش خواهان را بشنود:

شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند    گِرد در و بام دوست پرواز كنند

هر جا كه درى بود، به شب مى‏بندند    الا در دوست را كه شب باز كنند

و آنان كه عمر خود را صرف اطاعت از دستورات الهى كرده‏اند، به همه شب‏هاى ماه

رمضان توجه دارند و مى‏گویند:

هر شب، شب قدر است، اگر قدر بدانى! ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط من  | 

 

جمعیت از خود بی‌خود شده است. چراغ‏ها خاموش است. در تاریكى صداى گریه و ناله از هر سو

برمى‌خیزد. انگار اینها همان انسان‏هایى نیستند كه ساعتى پیش در كوچه و خیابان راه مى‏رفتند از

بقالى و لبنیاتى و نانوایى خرید مى‏كردند، گاهى بر هم اخم مى‏كردند و از یكدیگر دلگیر مى‏شدند. پیش

خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اینها از یك سیاره دیگر آمده‏اند، از سیاره عشق و دوستى؛ از

سیاره دل‌هاى نرم و آماده. از سیاره‏اى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد

خورد نیست. آنجا دیگر كسى به فكر بزرگى و كوچگى خانه، زیبایى و زرق و برق اتومبیل و لباس، تفاخر و

 رفاه و دنیاطلبى نیست. اینها از كجا آمده‏اند كه این‏طور ضجه مى‏زنند. این‏گونه از خود بی‌خود مى‏شوند.

 شانه به شانه هم مى‏نشینند و تكان‏هاى شانه یكدیگر را حس مى‏كنند. اینها از كجا آمده‏اند كه فضاى

 خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضایى سرشار از نفس فرشتگان تبدیل كرده

است.

صداى آرام بخش مجرى مراسم، فریادها را به سكوت مبدل مى‏كند: گوش كن امشب فرض كن اینجا

تنهایى، فرض كن هیچ كس جز تو نیست. تنهاى تنها. فرض كن در تنهایى قبر و در تاریكى قبر به خودت

آمدى، یك عمر معصیت كردن، یك عمر خلاف اوامر الهى رفتار كردن، یك عمر جواب محبت‏هاى او را با بى

 اعتنایى دادن تمام شده است. حالا آوردنت اینجا در آرامگاه ابدى، جایى كه هیچ برگشتى نیست، هیچ

 فریادرسى نیست. جایى كه تو هستى و نتیجه اعمال تو كه به صورت مار و مور و عقرب به جانت

مى‏افتد. این تاریكى، همان تاریكى شب قبر است. فكر كن كه عذاب‏هاى الهى در راه هستند. تو را به

جان على ‏(علیه السلام) كه امشب فرقش در محراب شكافته مى‏شود! این محیط را فراموش كن.

حالا یك نفر از تو مى‏پرسد شب‏هاى قدر چه كردى؟ از شب‏هاى قدر چه توشه‏اى برداشتى؟ وقتى درهاى

رحمت ‏به رویت ‏باز بود، چرا استفاده نكردى؟ خدایا من امشب آمده‏ام كه بگویم اشتباه كردم. آمده‏ام

بگویم نفهمیدم، نمى‏خواستم با توى مهربان، مخالفت كنم. خدایا اگر قرار است امشب مرا نیامرزى،

 همین الان مرا از دنیا ببر. حالا قرآن‏ها را روى سر بگیرید. قرآن خیلى عزیزه. قرآن را روى سرهاى خود

بگیرید و در تاریكى قبر فریاد بزنید: الهى بك یا الله ...

 

صداى جمعیت ‏یك بار دیگر اوج مى‌گیرد هیچ كس حال خود را نمى‏فهمد. هیچ كس به فكر وضع ظاهرى

خود نیست. گویا در این جمعیت هر كس در خلوت خود ناله مى‏كند؛ گویى هر كس از بدى اعمال خود

ضجه مى‏زند.

این جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقایى كه مرغابى‏هاى خانه دخترش هم براى او اشك مى‏ریختند،

 گوش كن. مى‏خواهم در همین حالى كه دارى یك دعا بخوانم. خدایا اگر امشب در سرنوشت ‏یك‌ ساله ما

 مقدر كردى كه این آخرین شب قدرى باشد كه آن را درك مى‏كنیم، خدایا كارى كن كه امشب، شب

آمرزش ما باشد. شب بخشیده شدن گناهان ما باشد.

صداى آمیخته با گریه مداح در میان فریادهاى حاضران گم مى‏شود. مراسم شب نوزدهم پایان یافته

است. چراغ‏ها روشن مى‏شود، چهره‏ها هنوز اشك‏آلود است. جمعیت‏ به آرامى از فضاى مصلى خارج

مى‏شوند.

براى گفت‏ و گو جوان هجده ساله‏اى را انتخاب مى‏كنم كه با شلوار لى و بلوز نوشته‏دارى كه بر تن دارد،

كاملا شبیه جوان‏هاى امروزى است؛ همان‏ها كه بعضى‏ها اصلا انتظار دیدنشان را در چنین جاهایى

ندارند. او را از وقتى كه با ناله‏هاى دلخراشش، در تاریكى مصلى بر سر و رو خود مى‏زد، نشانه كرده

بودم. چند قدمى به دنبالش مى‏روم كاملا از فضاى مصلى خارج شدیم. دو سه قدم در كنارش برمى‏دارم

و هنگامى كه توجهش جلب مى‏شود، مى‏گویم:

- قبول باشه، مراسم با حالى بود. .

- سرى تكان مى‏دهد، به علامت تایید و مى‏خواهد در سكوت، راهش را ادامه دهد كه باز مى‏گویم بچه

كدام محله‏اى؟ با كنجكاوى نگاهم مى‏كند، نگاهش آن چنان نافذ است كه بیش از آن نمى‏توانم مقاومت

كنم و ناگهان ماجراى تهیه گزارش را مى‏گویم. با تعجب گوش مى‏كند. مثل این ‏كه اولین بارى است كه در

چنین موقعیتى قرار مى‏گیرد. شاید هم اصلا انتظارش را نداشته كه در چنین جایى مورد نظرخواهى قرار

بگیرد. اما هر چه هست، انگار با خودش كنار مى‏آید كه چند كلمه‏اى از احساسش در شب قدر صحبت

كند:

«امشب چشم من به روى چیزهایى باز شد كه پیش از این نمى‏دیدم، اگر هم جسته و گریخته، گاهى

كسى در این مورد حرفى مى‏زد، برایم خیلى مهم نبود. اما حالا حس مى‏كنم سبك شده‏ام، حس

مى‏كنم پاك شده‏ام، حالا من هم مى‏توانم او را صدا بزنم.»

 منبع:مجله دیدار آشنا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:32  توسط من  | 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده